185

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا چو بیایی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

184

خواستم در گوشه ی دیوار در باشم، نشد
سوی آزادی مسیر مختصر باشم، نشد

در خلال نامرادی های خود، می خواستم
تکیه گاه فصل پیری پدر باشم، نشد


کاش می شد در حیاط خانه ی بابایی ام
جای انسان، یک درخت پر ثمر باشم، نشد

فکر کردم هر چه کوتاهی ست تقصیر من است
گفتم از اینی که هستم بیشتر باشم، نشد

راه افتادم که تا سرمنزلی پیدا شود
قسمتم این شد که عمری در سفر باشم، نشد

جز پریشانی چه از دنیا توقع می رود؟
خواستم از این مصیبت برحذر باشم، نشد

183

حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست...»

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهدکردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

182

در زد کسی از سمت خیابان ، تونبودی

برخاستم از خواب هراسان ، تونبودی

در هشتی تاریک صدایی به زمین خورد

مانند ترک خوردن انسان ، تونبودی

پاشویه پر از برگ شد و ماه فرو رفت

در شاخه ی تاریک درختان ، تونبودی

ای قصه ی شرقی! ندمیدی و شبم ماند

در این شب تاریک و هراسان ، تو نبودی

ای رایحه ی سوره ی یوسف ، نوزیدی

ای عطر غزل های سلیمان ، تونبودی

ای عشق من ای غنچه ی نارس ، نشکفتی

ای روح من ای نیمه ی پنهان ، تو نبودی

181

من خراب نگه نرگس شهلای توام

بی خود از بادهٔ جام و می مینای توام

تو به تحریک فلک فتنهٔ دوران منی

من به تصدیق نظر محو تماشای توام

می‌توان یافتن از بی سر و سامانی من

که سراسیمهٔ گیسوی سمن‌سای توام

اهل معنی همه از حالت من حیرانند

بس که حیرت‌زدهٔ صورت زیبای توام

تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است

بس که شوریده‌دل از لعل شکرخای توام

مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست

من که افتادهٔ بالای دلارای توام

سر مویی به خود از شوق نپرداخته‌ام

تا گرفتار سر زلف چلیپای توام

بس که سودای تو از هر سر مویم سر زد

مو به مو با خبر از عالم سودای توام

زیر شمشیر تو امروز فروغی می‌گفت

فارغ از کشمکش شورش فردای توام