115

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت

 

به خدا درد کمی نیست که با پای خودت

بدنت را بکشانی به سر دار خودت

 

کاروان رد بشود، قصه به آخر نرسد

بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت

 

درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد

بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!

 

بگذاری برود در پی خوشبختی خود

و تو لذت ببری از غم و آزار خودت

 

اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...

114

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!

نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!

 

این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار،

پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!

 

باغبانی ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا،

به خزانی ثمرش رفت ، ولی قولش نه!

 

شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار،

دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!

 

جان من برخیِ " آن مرد " که در شط فرات،

تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!

***

هر طرف می نگری نامِ حسین است و حسین،

ای دمش گرم!! سرش رفت، ولی قولش نه!

113

چترها در شُرشُر دلگير باران می‌‌رود بالا

فكر من آرام از طول خيابان می‌رود بالا

 

من تماشا می‌كنم غمگين و با حسرت خيابان را

يك نفر در جان من مست و غزلخوان می‌رود بالا

 

خواجه در رؤيای خود از پای‌بست خانه می‌گويد

ناگهان صدها ترك از نقش ايوان می‌رود بالا

 

گشته‌ام ميدان ‌به‌ ميدان شهر را، هر گوشه دردی هست

ارتفاع درد از پيچ شميران می‌رود بالا

 

درد من هرچند درد خانه و پوشاك ارزان نيست

با بهای سكه در بازار تهران می‌رود بالا

 

گاه شب‌ها بعد كار سخت و ارزان خواب می‌بينم

پول خان با چكمه‌اش از دوش دهقان می‌رود بالا

 

جوجه‌های اعتقادم را كجا پنهان كنم وقتی

شك شبيه گربه از ديوار ايمان می‌رود بالا

 

فكر من آرام از طول خيابان می‌رود پايين

يك نفر در جان من اما غزلخوان می‌رود بالا..!