158

می شود پا به روی هر چه گذشته بگذاری یا نه؟!

خوب یا بد همه اش را بگذاری به کناری یا نه؟!

 

گرچه سخت است، ولی فرض بکن نقطه ی آغاز این جاست

باز حرف از سفری تازه بزن، حوصله داری یا نه؟!

 

روزگارِ هوس و دوره ی صد رنگی و بد پیمانی ست

مانده ام که تو در این بین، سر قول و قراری یا نه؟!

 

این مهم نیست که در بازیِ پایان، چه کسی خواهد برد

این مهم است که تو بالاخره، اهل قماری یا نه؟!

 

بارها باخته ام، باخته ام، باخته ام، می دانم...

می شود باختنم را همه یک یک، نشماری یا نه؟!

 

خواب دیدم که کسی مثل خودم همسفرم خواهد بود

اینک آیا تو همان همسفرِ یکه سواری یا نه؟!

 

می توانم سرِ خود را به تو بسپارم، از این باکی نیست

می توانی تو به من نیز دلت را بسپاری یا نه؟!

 

در تِه دشتم و می رانم و هر بار کمی می مانم

تا بدانم تو هنوز آن طرفِ خط غباری یا نه!

 

خواب دیدم که به من تازه بهاری، نفسی خواهد داد

آه... آیا تو همانی؟ تو همان تازه بهاری یا نه؟!

 

جلگه ای تلخ و نمک بسته ام، اصلاً تو بگو آیا هست

بذرِ شیرینِ گیاهی که  در این شوره بکاری یا نه؟!

 

تشنه ام، تشنه ی یک رودِ رها، تشنه ی سَیلی سنگین

نه که آیا دو سه بارانِ سبک ریز بباری یا نه!

 

بادهایی همه بیهوده و هرزه، به سویم می تازند

می توانی تو مرا سخت درآغوش بگیری... بفشاری... یا نه؟!

 

پاسخ این همه پرسش به خدا، این همه طولانی نیست

راحتم کن، نفسم رفت، خلاصم بکن... آری یا نه؟!

157

پاییز جان، دمت سرد.

چه بی پروا آشفتی؛

عاشقانه ی سبز

دو برگ شیدا را...

و من تکیده و زرد

باز دوستت دارم!

 

قاب آخرین لبخند او

با گام نخستین تو

انعکاسِ تلخ

تمام خواب های من است...

 

پاییز جان، دمت سرد.

آوای شکستنمان

هنوز در گوش من می پیچد

و از فصل دلدادگی

این تنها سهم من است...