184
خواستم در گوشه ی دیوار در باشم، نشد
سوی آزادی مسیر مختصر باشم، نشد
در خلال نامرادی های خود، می خواستم
تکیه گاه فصل پیری پدر باشم، نشد
کاش می شد در حیاط خانه ی بابایی ام
جای انسان، یک درخت پر ثمر باشم، نشد
فکر کردم هر چه کوتاهی ست تقصیر من است
گفتم از اینی که هستم بیشتر باشم، نشد
راه افتادم که تا سرمنزلی پیدا شود
قسمتم این شد که عمری در سفر باشم، نشد
جز پریشانی چه از دنیا توقع می رود؟
خواستم از این مصیبت برحذر باشم، نشد
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۴ ساعت 12 توسط اندیشه
|