146

امّا من و تو...

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشتِ پوسیدن نیست؛

غمم از زیستنِ بی تو دراین لحظه ی پُر دلهره است.

 

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست!

از سرِ این بام؛

این صحرا، این دریا

پَر خواهم زد، خواهم مُرد...

غمِ تو، این غمِ شیرین را

با خودم، خواهم برد...

145

شوره زاری ست درندشت، زمینی که منم
مزن اردو به بیابانِ چنینی که منم


مانده ام تا پس از این باز چه خواهید ربود
تو و دنیای تو از بی دل و دینی که منم


نه همانی تو که بی شکوه بمانی یک عمر
و بسوزی و بسازی به همینی که منم


سفرت سبز، گل تازه بهارم! تا  کی
- پای این کهنه خزانی بنشینی که منم؟


خاک اگر باغ بهشتی شده باشد، بانو
باز از آن میوه ی ممنوع نچینی که منم!


گاهی آهی بزند راهِ سفر را؛ هشدار!
گوش مسپار به آوای حزینی که منم


می شوی گیج و گم و گنگ، مبادا بزنی
لب به آمیخته ی شکّ و یقینی که منم


شان انگشت تو بالاتر از این هاست؛ بشوی
دست از انگشترِ بی نقش و نگینی که منم


فتح این قلّه نفس می طلبد؛ خالی کن
سینه از خاطره ی خاک نشینی که منم


تهِ این درّه پلنگی ست؛ اگر یک ذرّه
آفتابی شوی ای ماه! ببینی که منم


بس که بالا و بلایی، به شکارِ دل تو
کارگر نیست کمانی و کمینی که منم


شمع و شعله کشیِ أخرش و ... یعنی که
- دل بکن از نفس بازپسینی که منم


شبِ تبدارِ تو را اندکی آرام نساخت
آه از این ماه - از این قرص گچینی - که منم


ما چه هستیم؟ دو تا باهمِ بی هم! از بس
نه من آنم که تویی و نه تو اینی که منم...

144

این روزها چه قدر هوای تو می کنم

حتی غروب، گریه برای تو می کنم

 

گاهی کنار پنجره ام می نشینم و

چشمی میان کوچه، رهای تو می کنم

 

خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی

یاد تو، یاد مهر و وفای تو می کنم

 

خود نامه ای برای خودم می نویسم و

آن را همیشه پست به جای تو می کنم

 

وقتی که نامه می رسد از سوی من به من

می خوانم و دوباره هوای تو می کنم