شوره زاری ست درندشت، زمینی که منممزن اردو به بیابانِ چنینی که منم
مانده ام تا پس از این باز چه خواهید ربود
تو و دنیای تو از بی دل و دینی که منم
نه همانی تو که بی شکوه بمانی یک عمر
و بسوزی و بسازی به همینی که منم
سفرت سبز، گل تازه بهارم! تا کی
- پای این کهنه خزانی بنشینی که منم؟
خاک اگر باغ بهشتی شده باشد، بانو
باز از آن میوه ی ممنوع نچینی که منم!
گاهی آهی بزند راهِ سفر را؛ هشدار!
گوش مسپار به آوای حزینی که منم
می شوی گیج و گم و گنگ، مبادا بزنی
لب به آمیخته ی شکّ و یقینی که منم
شان انگشت تو بالاتر از این هاست؛ بشوی
دست از انگشترِ بی نقش و نگینی که منم
فتح این قلّه نفس می طلبد؛ خالی کن
سینه از خاطره ی خاک نشینی که منم
تهِ این درّه پلنگی ست؛ اگر یک ذرّه
آفتابی شوی ای ماه! ببینی که منم
بس که بالا و بلایی، به شکارِ دل تو
کارگر نیست کمانی و کمینی که منم
شمع و شعله کشیِ أخرش و ... یعنی که
- دل بکن از نفس بازپسینی که منم
شبِ تبدارِ تو را اندکی آرام نساخت
آه از این ماه - از این قرص گچینی - که منم
ما چه هستیم؟ دو تا باهمِ بی هم! از بس
نه من آنم که تویی و نه تو اینی که منم...