134

تا فراموشیت؛

چیزی نمانده

تنها

لحظه ای مُردن

باقیست...

133

پلک می بندم

می بینم تو را...

افسوس

گویی از مقابل چشمانم

به پشت پلک هایم

سفر کرده ای!

چقدر در تاریکی ها

می بینم تو را...

132

شاید همین خط بعد

من نباشم دیگر!

پس در هبوط بودن و نبودن

زود بگویمت..

به شکوه مرگ، به بوسه ی آخر

بسیار؛ دوست دارمت...

131

دور و زیبا

دُرست مثل ماه.

نه مجالی ست، به آغوشش گیری

نه اَمانی ست، که در شب ها؛

از فروغش بُگریزی...

هر چه هست، عاشق ماه شدن

غمگین است...

130

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

- می توانی تو به لبخندی، این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو، توانایی آن را دارد

- که مرا

زندگانی بخشد

چشم های تو به من می بخشد

شورِ عشق و مستی

و تو چون مصرعِ شعری زیبا

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی...

129

دیده ام خورشید را در خواب تعبیرش تویی

خواب دریا و شب مهتاب تعبیرش تویی

 

زان لب شیرین حوالت کن برایم بوسه ای

ای که رویای شراب ناب تعبیرش تویی

 

گیسوانت را به گرد گردن من حلقه کن

اوست ! ای که خواب پیچ و تاب ، تعبیرش تویی

 

از معبّرها نمی پرسم که خواب صبح وصل

عشق من ! بی رمل و اصطرلاب تعبیرش تویی

 

خود ، نه تنها خواب های چشم تن بل بی گمان

هر چه چشم جان ببیند خواب ، تعبیرش تویی

 

خوب من ! خواب تو را دیدن در این دنیای بد

چون گل روییده در مُرداب ، تعبیرش تویی

 

خواب دیدار تو و فریادهای من که : آی !

رفتم از دستت مرا دریاب ! تعبیرش تویی

128

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

 

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

 

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

 

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

 

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

 

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند

 

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

 

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

 

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

 

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

127

برگِ  برنده


نه سپیدار، نه شمشاد، نه افرا دارد
این­‌چنین جلوه که این سروِ دل­‌آرا دارد 
 
همه­‌ی حال و هوا، هوش و حواسم پی ِ اوست
جذبه این‌­قدر، فقط این قد رعنا دارد
 
-بی هوایش، منم آن تن، که به جای سینه
دخمه­‌ای سوخته از دوزخ دنیا دارد-
 
ایستاده است چه سرسبز به صحرایی سرخ
به خدا صولت این سرو تماشا دارد
 
ما که در باغ نبودیم و، نمی‌دانستیم
سرو، سرباختنی این‌همه زیبا دارد!

رگ و ریشه زده پیوند به جریان جنون
ورنه جا سرو کجا در دل صحرا دارد؟
 
سروها نوع به نوع‌­اند، ولی این گونه
-تک‌­درختی است که این ناحیه تنها دارد
 
به‌­یقین از سر و جان دست نشُست، آن که دلی
-پای‌­بند اگر و شاید و امّا دارد
 
سر، همان برگِ برنده است که هنگام نیاز
رندِ دل­‌باخته در چنته مهیّا دارد
 
عاشقی، با همه‌­ی پیچ و خمش، پیشِ چنین
-یل سرمست، نه مشکل، نه معمّا دارد
 
هر قیامی نکند شور قیامت برپا
قامت بی‌­سرِ عشق است که غوغا دارد
 
هست در عالم صغری هم از او غلغله‌­ای
کشته­‌ی عشق دو جا محشر کبری دارد
 
عارف و عالم و عامی؛ همگی عاشق او
یک سر است و، بنگر این‌همه سودا دارد!
 
سجده بر خاک مزارش کنم؛ این تربت پاک
چه کم از مسجد و محراب و مصلّا دارد؟
 
 آه از آن صورت و سیرت؛ اگر ای آیینه
-دلت از دوری او دق بکند، جا دارد
  
به چه عالم نظر انداخته؟، چشمش به کجاست؟
این نگاهی است که یک عالمه معنا دارد
 
کیست این؟ رود ِرها، جمله جنم، عین عطش
که دلی در قفس سینه چو دریا دارد
 
به شکوهش قسم، این سیل ستبر، آخر کار
کوه را نیز به تسلیم­‌شدن وا دارد

*** 
این همان سرخ­‌ستاره است که در مقدم صبح
چهره از چشمه‌­ی مهتاب، مصفّا دارد
 
اختر صبح­‌نشانی است که هم‌چون خورشید
نام او نقش به دیباچه­‌ی فردا دارد

***
نرود خواب روی خاک، که مرغ ملکوت
زیر سر بالشی از عالم بالا دارد
   
با پرِ واشده شهباز به اوج پرواز

از کمان‌دارِ کمین‌­کرده چه پروا دارد؟

گفتم از سقف ِ قفس بگذر و بگذار و برو
ولی ای دل چه کنم؛ مرغ تو یک پا دارد!
 
با شبِ هرچه که بادا، همه رفتند و، هنوز 
دل من دغدغه­‌ی روز مبادا دارد!

***

عرض ِعشقم چه­‌قدر طول کشید؛ آه از عشق
شرح این واژه­‌ی کوتاه، درازا دارد!

 

پ ن شاعر :

این قصیده، غزل تغییریافته‌ی (عرض عشق) است؛ قصیده‌ای در 25 بیت

(به تعداد سالیان عمر مبارک شهید حججی).

پیشاپیش از دوستانی که این بدعت و بدعادتی حقیر را تحمل می‌کنند،

پوزش می‌خواهم.