134
چیزی نمانده
تنها
لحظه ای مُردن
باقیست...
چیزی نمانده
تنها
لحظه ای مُردن
باقیست...
می بینم تو را...
افسوس
گویی از مقابل چشمانم
به پشت پلک هایم
سفر کرده ای!
چقدر در تاریکی ها
می بینم تو را...
من نباشم دیگر!
پس در هبوط بودن و نبودن
زود بگویمت..
به شکوه مرگ، به بوسه ی آخر
بسیار؛ دوست دارمت...
دور و زیبا
دُرست مثل ماه.
نه مجالی ست، به آغوشش گیری
نه اَمانی ست، که در شب ها؛
از فروغش بُگریزی...
هر چه هست، عاشق ماه شدن
غمگین است...
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم،
- می توانی تو به لبخندی، این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو، توانایی آن را دارد
- که مرا
زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شورِ عشق و مستی
و تو چون مصرعِ شعری زیبا
سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی...
دیده ام خورشید را در خواب تعبیرش تویی
خواب دریا و شب مهتاب تعبیرش تویی
زان لب شیرین حوالت کن برایم بوسه ای
ای که رویای شراب ناب تعبیرش تویی
گیسوانت را به گرد گردن من حلقه کن
اوست ! ای که خواب پیچ و تاب ، تعبیرش تویی
از معبّرها نمی پرسم که خواب صبح وصل
عشق من ! بی رمل و اصطرلاب تعبیرش تویی
خود ، نه تنها خواب های چشم تن بل بی گمان
هر چه چشم جان ببیند خواب ، تعبیرش تویی
خوب من ! خواب تو را دیدن در این دنیای بد
چون گل روییده در مُرداب ، تعبیرش تویی
خواب دیدار تو و فریادهای من که : آی !
رفتم از دستت مرا دریاب ! تعبیرش تویی
در نظربازی ما بیخبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
نه سپیدار، نه شمشاد، نه افرا دارد
اینچنین جلوه که این سروِ دلآرا دارد
همهی حال و هوا، هوش و حواسم پی ِ اوست
جذبه اینقدر، فقط این قد رعنا دارد
-بی هوایش، منم آن تن، که به جای سینه
دخمهای سوخته از دوزخ دنیا دارد-
ایستاده است چه سرسبز به صحرایی سرخ
به خدا صولت این سرو تماشا دارد
ما که در باغ نبودیم و، نمیدانستیم
سرو، سرباختنی اینهمه زیبا دارد!
رگ و ریشه زده پیوند به جریان جنون
ورنه جا سرو کجا در دل صحرا دارد؟
سروها نوع به نوعاند، ولی این گونه
-تکدرختی است که این ناحیه تنها دارد
بهیقین از سر و جان دست نشُست، آن که دلی
-پایبند اگر و شاید و امّا دارد
سر، همان برگِ برنده است که هنگام نیاز
رندِ دلباخته در چنته مهیّا دارد
عاشقی، با همهی پیچ و خمش، پیشِ چنین
-یل سرمست، نه مشکل، نه معمّا دارد
هر قیامی نکند شور قیامت برپا
قامت بیسرِ عشق است که غوغا دارد
هست در عالم صغری هم از او غلغلهای
کشتهی عشق دو جا محشر کبری دارد
عارف و عالم و عامی؛ همگی عاشق او
یک سر است و، بنگر اینهمه سودا دارد!
سجده بر خاک مزارش کنم؛ این تربت پاک
چه کم از مسجد و محراب و مصلّا دارد؟
آه از آن صورت و سیرت؛ اگر ای آیینه
-دلت از دوری او دق بکند، جا دارد
به چه عالم نظر انداخته؟، چشمش به کجاست؟
این نگاهی است که یک عالمه معنا دارد
کیست این؟ رود ِرها، جمله جنم، عین عطش
که دلی در قفس سینه چو دریا دارد
به شکوهش قسم، این سیل ستبر، آخر کار
کوه را نیز به تسلیمشدن وا دارد
***
این همان سرخستاره است که در مقدم صبح
چهره از چشمهی مهتاب، مصفّا دارد
اختر صبحنشانی است که همچون خورشید
نام او نقش به دیباچهی فردا دارد
***
نرود خواب روی خاک، که مرغ ملکوت
زیر سر بالشی از عالم بالا دارد
با پرِ واشده شهباز به اوج پرواز
از کماندارِ کمینکرده چه پروا دارد؟
گفتم از سقف ِ قفس بگذر و بگذار و برو
ولی ای دل چه کنم؛ مرغ تو یک پا دارد!
با شبِ هرچه که بادا، همه رفتند و، هنوز
دل من دغدغهی روز مبادا دارد!
***
عرض ِعشقم چهقدر طول کشید؛ آه از عشق
شرح این واژهی کوتاه، درازا دارد!
پ ن شاعر :
این قصیده، غزل تغییریافتهی (عرض عشق) است؛ قصیدهای در 25 بیت
(به تعداد سالیان عمر مبارک شهید حججی).
پیشاپیش از دوستانی که این بدعت و بدعادتی حقیر را تحمل میکنند،
پوزش میخواهم.