141

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون تر

امید از تو شیرین تر...

نمی شود پاییز

فضای نمناک جنگلی اش

برگ های خسته ی زردش

غمگین تر از نگاه تو باشد.

نمی شود، 

می دانم، 

نمی شود آوازی

که مرد روستایی و عاشق

با صدایی صاف

در اعماق دره می خواند

در شمال شمال

رنگین تر از صدای تو باشد

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

 و - صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

و - صدای عابر پیری که آب می خواهد

به عمق یک سلام تو باشد

شب هنگام

که خسته ایم از کار

که خسته ایم از روز

که خسته ایم از تکرار.

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

در آن زمان که روح دردمند ولگردم

بستری می جوید

بالینی می خواهد

تا شاید دمی بیاساید

نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

و این روح دردمند ولگرد

باز هم کوله را زمین نگذارد

و سر را بر زانوی مهربانی تو...

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

شکوفه از تو شاداب تر

پاییز از تو غمگین تر.

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

نمی شود که تو باشی ترانه هم باشد

نمی شود که تو باشی گلدان یاس هم باشد

نمی شود که تو باشی بلور هم باشد

نمی شود که شب هنگام

عطر نگاه تو باشد

"محبوبه های شب" هم باشند.

نمی شود که تو باشی, من عاشق تو نباشم

نمی شود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من, هزار بار خوبتر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمی شود... می دانم...

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...

140

به دیدارم بیا هر شب،

در این تنهاییِ تنها و تاریکِ خدا مانند،

دلم تنگ است.

بیا ای روشن، ای روشن ­تر از لبخند.

شبـم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ­ها.

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سر پوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ­ام با این پرستوها و ماهی­ ها.

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا، ای هم ­گناهِ من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

به دیدارم بیا، ای هم ­گناه، ای مهربان من،

که اینان زود می ­پوشند رو در خواب ­های بی ­گناهی ­ها.

و من می­ مانم و بیداد بی­ خوابی.

در این ایوان سر پوشیده­ ي متروک،

شب افتاده­ ست و در تالابِ من دیری­ ست،

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ­ها، پرستوها،

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.

بیا ای روشنی، امّا بپوشان روی،

که می­ ترسم تو را خورشید پندارند.

وَ می ­ترسم همه از خواب بر خیزند.

و می ­ترسم که چشم از خواب بردارند.

نمی ­خواهم ببیند هیچ کس ما را.

نمی­ خواهم بداند هیچ کس ما را.

و نیلوفر که سر بر می ­کشد از آب؛

پرستوها که با پرواز و با آواز،

و ماهی­ ها که با آن رقص غوغایی؛

نمی­ خواهم بفهمانند بیدارند.

شب افتاده ­ست و من تنها و تاریکم.

و در ایوان و در تالاب من دیری­ ست در خوابند،

پرستوها و ماهی­ ها و آن نیلوفر آبی.

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!