164

ز تحسينم، خدا را، لب فرو بند!

 نه شعر است اين، بسوزان دفترم را 

مرا شاعر چه می پنداری - ای دوست -

 بسوزان اين دل خوشباورم را.

 

 سخن تلخ است، امّا گوش ميدار،

 كه در گفتار من رازي نهفته است

 نه تنها بعد ازين شعري نگويند؛  

 كسي هم پيش ازين شعري نگفته است!

 

 مرا ديوانه مي خواني؟دريغا؛ 

 ولي من بر سر گفتار خويشم،

 فريب است اين سخن سازي، فريب است!
 
 كه من خود شرمسار كار خويشم.

 

 مگر احساس گنجد در كلامي؟  

 مگر الهام جوشد با سرودي؟

 مگر دريا نشيند در سبوئي؟

 مگر پندار گيرد تار و پودي؟

 

 چه شوق است اين، چه عشق است اين،

 چه شعر است؟

 كه جان احساس كرد، امّا زبان گفت!

 چه حال است اين، كه در شعري توان خواند؟

 چه درد است اين، كه در بيتي توان گفت؟

 

 اگر احساس مي گنجيد در شعر،

 به جز خاكستر از دفتر نمي ماند!

 وگر الهام مي جوشيد با حرف؛ 

 زبان از ناتواني در نمي ماند.

 

 شبي، همراه اين اندوه جانكاه،

 مرا با شوخ چشمي گفتگو بود.

 نه چون من، هاي و هوي شاعري داشت

 ولي، شعر مجسّم: چشم او بود!

 

 به هر لبخند، يك «حافظ» غزل داشت.

 به هر گفتار، يك «سعدي» سخن بود.

 من از آن شب خموشي پيشه كردم

 كه شعر او، خداي شعر من بود!

 

 ز تحسينم خدا را، لب فرو بند.

 نه شعر است اين، بسوزان دفترم را

 مرا شاعر چه مي پنداري - اي دوست؟

 بسوزان اين دل خوشباورم را.

163

میخواستم ببوسمت، ايمان نمی گذاشت

ترس از فرشته های نگهبان نمی گذاشت

 

می خواستم بغل کنمت تنگ و تنگ تر

اما لهیب شعله ی سوزان نمی گذاشت

 

باید خدا که عاقل و خوبست، اینقَدَر

اعجاز توی طرز نگاهت نمی گذاشت

 

یا سیب گونه های تو را کال می کشید

یا در دهانم این همه دندان نمی گذاشت

 

مثل نماز های قضایی شدم که تو

می خواستی بخوانی و... شیطان نمی گذاشت

 

می خواستم ببوسم و می خواستی، اگر

تردید توی دامن انسان نمی گذاشت...