122

غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدی

با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

 

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

می بینمت، برای تماشا خوش آمدی

 

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

ای من! به آخرین شب دنیا خوش آمدی...

 

پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

 

با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سرما خوش آمدی

 

ای «عشق» ای عزیز ترین میهمان عمر

دیر آمدی به دیدنم، اما خوش آمدی

121

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

 

 تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

 

 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

 

 مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت

که این یخ کرده را از بی کسی «ها» می کنم هر شب

 

 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هرشب

 

 دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

 کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

120

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن

آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن 

 

درد دل تو را چه کسی گوش می‌کند ؟

ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن

 

دستت به گیسوان رهایش نمی‌رسد

از دوردست‌ها به نگاهی بسنده کن

 

سرمستی صواب اگر کارساز نیست

گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن

 

اهل نظر نگاه به دنیا نمی‌کنند

تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن