برگِ  برنده


نه سپیدار، نه شمشاد، نه افرا دارد
این­‌چنین جلوه که این سروِ دل­‌آرا دارد 
 
همه­‌ی حال و هوا، هوش و حواسم پی ِ اوست
جذبه این‌­قدر، فقط این قد رعنا دارد
 
-بی هوایش، منم آن تن، که به جای سینه
دخمه­‌ای سوخته از دوزخ دنیا دارد-
 
ایستاده است چه سرسبز به صحرایی سرخ
به خدا صولت این سرو تماشا دارد
 
ما که در باغ نبودیم و، نمی‌دانستیم
سرو، سرباختنی این‌همه زیبا دارد!

رگ و ریشه زده پیوند به جریان جنون
ورنه جا سرو کجا در دل صحرا دارد؟
 
سروها نوع به نوع‌­اند، ولی این گونه
-تک‌­درختی است که این ناحیه تنها دارد
 
به‌­یقین از سر و جان دست نشُست، آن که دلی
-پای‌­بند اگر و شاید و امّا دارد
 
سر، همان برگِ برنده است که هنگام نیاز
رندِ دل­‌باخته در چنته مهیّا دارد
 
عاشقی، با همه‌­ی پیچ و خمش، پیشِ چنین
-یل سرمست، نه مشکل، نه معمّا دارد
 
هر قیامی نکند شور قیامت برپا
قامت بی‌­سرِ عشق است که غوغا دارد
 
هست در عالم صغری هم از او غلغله‌­ای
کشته­‌ی عشق دو جا محشر کبری دارد
 
عارف و عالم و عامی؛ همگی عاشق او
یک سر است و، بنگر این‌همه سودا دارد!
 
سجده بر خاک مزارش کنم؛ این تربت پاک
چه کم از مسجد و محراب و مصلّا دارد؟
 
 آه از آن صورت و سیرت؛ اگر ای آیینه
-دلت از دوری او دق بکند، جا دارد
  
به چه عالم نظر انداخته؟، چشمش به کجاست؟
این نگاهی است که یک عالمه معنا دارد
 
کیست این؟ رود ِرها، جمله جنم، عین عطش
که دلی در قفس سینه چو دریا دارد
 
به شکوهش قسم، این سیل ستبر، آخر کار
کوه را نیز به تسلیم­‌شدن وا دارد

*** 
این همان سرخ­‌ستاره است که در مقدم صبح
چهره از چشمه‌­ی مهتاب، مصفّا دارد
 
اختر صبح­‌نشانی است که هم‌چون خورشید
نام او نقش به دیباچه­‌ی فردا دارد

***
نرود خواب روی خاک، که مرغ ملکوت
زیر سر بالشی از عالم بالا دارد
   
با پرِ واشده شهباز به اوج پرواز

از کمان‌دارِ کمین‌­کرده چه پروا دارد؟

گفتم از سقف ِ قفس بگذر و بگذار و برو
ولی ای دل چه کنم؛ مرغ تو یک پا دارد!
 
با شبِ هرچه که بادا، همه رفتند و، هنوز 
دل من دغدغه­‌ی روز مبادا دارد!

***

عرض ِعشقم چه­‌قدر طول کشید؛ آه از عشق
شرح این واژه­‌ی کوتاه، درازا دارد!

 

پ ن شاعر :

این قصیده، غزل تغییریافته‌ی (عرض عشق) است؛ قصیده‌ای در 25 بیت

(به تعداد سالیان عمر مبارک شهید حججی).

پیشاپیش از دوستانی که این بدعت و بدعادتی حقیر را تحمل می‌کنند،

پوزش می‌خواهم.